به این چیزای دلخوشکنک،به ساده لوحی مردم،به خنده هایی که تهوع آوره، به تلاش مسخره ای که واسه انجام کاراشون میکنن،به تلاش برا با هم بودن،به ترس از تنهایی.
به من!
به من که هر چی زور می زنم یک کلمه حرف خوب بزنم نمی تونم. خوبی نمی بینم.حتی تو تصوراتم.
اونجا بدتره!
اونجا دیگه همه چیز وحشتناکه،همه چیز کثیفه،همه چیز تهوع آوره.
مث خود خود زندگی.
خود زندگی وقتی حجاب روش برداشته بشه.دقیقا مث تصوری که آدم از یه دختر زیر روبنده داره!
شاید دختر شاه پریون زیرش باشه!!!!!!
ولی وقتی روبنده رو کنار بزنی یه پیرزن کثیف جذامی ببینی که نصف بدنش تجزیه شده. بعد سرشو بلند کنه و به تو که خشکت زده بخنده. از ته دل. جوری که تموم دندونای کثیفشو بتونی بشماری. دونه دونه وببینی که جلوی چشمات بقیه بدنش هم داره تجزیه می شه. همه ی زندگیتو ببینی که داره باش محو می شه یا کرم و خر خاکی با اشتها می خورش.با ته مونده ی چهره ی پیرزنه که هنوز داره میخنده.
وحشتناک اینه که نتونی حتی فرار کنی یا چشماتو ببندی یا بمیری.
باید تا تهشو نگاه کنی و لبخند بزنی.
زندگی خیلی قشنگه نه؟؟؟