پس از تفکر زیاد وپس از اینکه کافی شاپی که در آن به استعمال دخانیات می پرداختیم تصمیم گرفت به دلیل ازدیاد دود و دم از طرف من و دوست گرامی که در نقش دود کش به سر می بردیم; اجازه ندهد که سیگار بکشیم و از مکان هایی مثل پارک و خیابان به دلیل حمله ی جواتین و مواد فروشان گرامی از یک سو و خوف از پلیس از سوی دیگر صرف نظر کردیم تصمیم گرفتیم به کوه برویم...
در ابتدا به دلیل گرمای زیاد و بالا رفتن از سر بالایی احساس تبخیر کرده و دچار پشیمانی حاد شدیم اما به دلیل انگیزه ی بالایی که داشتیم ادامه دادیم
به طور متوسط نفری ۶۰۰ بار ,دور کوه را پیمودیم و هر سری به ارتفاع بالاتری میرسیدیم .به دلیل اینکه اگر همین طور ادامه می دادیم قله را فتح می کردیم و مشکل اصلی همانا نداشتن پرچم بود,در یک نقطه در ارتفاع بسییییییییار زیاد در یک مکان کاملا نا هموار همراه با اعمال شاقه مستقر شدیم بماند که در راه به چه اشیای شیکی برخورد کردیم و ایضا انسان های شیک تر!
موادی که حمل می کردیم شامل مقادیر متنابهی سیگار در طرح ها و رنگ های مختلف,۶۰۰تا آب معدنی و یک فروند سیب!!!!بود.
در تمام طول مدت استقرار بحث های زیبایی انجام دادیم که بسیار مشعوف می باشم کسی چیزی از آنها نشنید! نفری ۱۴ سیگار که مقادیری از آنها برگ بود استعمال کرده و به این می اندیشیدیم که چگونه از این راه زیبا برگردیم(البته به سلامت).
تا مدت ها خیال برگشت نداشتیم تا اینکه افاغنه ی مقیم مرکز که در عجبم چطور به آنجا صعود کرده بودند حمله ور گشته ,نا خواسته تصمیم به برگشت گرفتیم(از حمله ی آنها کمال سپاس را دارم چون اگر نیامده بودند ما تا پاسی از شب در آن مکان به سر می بردیم)
ایضا پس از ۶۰۰بار دور خود چرخیدن به این نتیجه رسیدیم که راهی که از آن آمده ایم را پیدا نمی کنیم. یک مکان که به نظر از همه جا بهتر می آمد پیدا نموده وپس از بحث و تبادل نظر و دور زدن وسنجیدن جوانب و خود کشی تصمیم به پایین رفتن گرفته , به دلیل اینکه آدم های بسیار عاقلی بودیم از همان مکان به سمت پایین سقوط آزاد کرده و از مسیر زیبا و طولانی کوه در حال سقوط مستفیظ شدیم (از دوست گرامی به دلیل اینکه فکر کرده بود بنده دچار موت شدم تشکر می کنم)
ملت همیشه در صحنه در حالی که اگر تا آن موقع به عقل ما شک کرده بودند در همین لحظه مطمئن شدند که کوچکترین نشانه ای حتی از چیزی به نام عقل وجود ندارد,در حالی که کف کرده بودند به عملیات انتحاری اینجانبان می نگریستند و ما ایضا به سقوط خود ادامه می دادیم تا زمانی که به صورت چار چنگولی به زمین چنگ زده و خود را در زمین و هوا نگه داشتیم. در همین لحظه به دلیل یافتن یک نشانه که در زمان بالا رفتن به آن برخورده بودیم (که همانا یک فروند شورت سورمه ای بود_البته جای بحث دارد که این پدیده در یک غار کوچک در بالای کوه چه می کرد! من دقیق نمی شوم) بسیار مشعوف شده وفهمیدیم که راه را درست می پیماییم و به این ضرب المثل اعتقاد دو چندان پیدا کردیم که : هر چیز که خار آید روزی به کار آید!
پس از فرود از کوه و ظاهر شدن در انظار عمومی به صورت لت و پار و فالش و داغون و در میان نگاه های ملت که زبان از بیان آن قاصر است در زیر شیر آبی که همه استفاده ی آن را تا این لحظه آشامیدن می دانستند دوش گرفته و با کمال اعتماد به نفس به همان کافی شاپ مذکور رفته و به بلعیدن مشغول شدیم (قبل از آن مقادیر متنابهی عطر خریداری کرده و آن را در سر و کول خود خالی نمودیم تا ملت از بوی علف و یونجه ای که در حین عملیات فتح قله ساتع می کردیم مستفیظ نشوند) بماند که به دلیل همین امر مشکلات بسیار زیباتری پیدا کردیم و باعث انجام عملیات دیگری شد که...همان بماند!
در کافی شاپ به این فکر می کردیم که این همه سیگار هیچ تاثیری روی ما نگذاشته, ایضا به این نتیجه رسیدیم که ملت حشیش و گراس مصرف می کنند و با یک شوک کوچک تمامش می پرد و ما با کشیدن سیگار و سقوط از کوه اگر در انتظار پدیده ای می باشیم سخت در اشتباهیم!
پس از مدت زمان مدید ناگهان به این نتیجه رسیدیم که عن قریب به دلیل ساعت زیبایی که ما هنوز در خیابان به سر می بریم توسط خانواده به ف....فنا خواهیم رفت .بساط خود را جمع نموده در میان شعف مسئولان کافی شاپ به منزل برگشتیم و توسط خانواده.....
همچنان تا اطلاع ثانوی مشعوف می باشیم.