مالیخولیا
هوا سرد نیست ولی دارم میلرزم.
هیچی نمی تونه گرمم کنه. هر تلاشی بی فایدست.
کم کم دیگه نمی تونم تکون بخورم. با یکی کانتکت دارم! حضورشو حس می کنم ولی نه از طریق حواس پنجگانه. اصلا عادی نیست.
یه حسی که نمی دونم خوبه یا بد واقعا نمی دونم.
چند ساعته اینجوریم؟ زمان برام مفهوم نداره.
تنها چیز مادی که حس می کنم لرزشه. حالا واقعا یکی که وجود مادی داره تو اتاقه. پس حتما شب تموم شده!
نمی تونم تکون بخورم. هر کی هست حالا فکر می کنه که چه راحت خوابیدم.
داره کم کم عذاب آور می شه
پس حتما یه جنبه ی منفی هم داره.
یه صدا!
دارم بر می گردم.
آره حالا اتاق رو راحت حس می کنم. ولی هنوز نمی تونم زیاد تکون بخورم....
چرا داره می شه!
با اینکه اصلا نخوابیدم ولی خسته نیستم.فقط یه خورده گیج میزنم.
زندگی عادی چقدر گیج کنندست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۳:۲ ق.ظ توسط ساغر