گمش كردم! كمكم ميكنيد؟

تا حالا شده فكر كنيد خيلي به دعا احتياج دارين ولي ندونين براي چي؟ يعني كه دليل اصليه اين احتياج رو ندونين؟! الان دقيقا برا من همين حالت پيش اومده.هر چند ميشه يه سري دلايل ظاهري براش پيدا كرد ولي با اين كار خودمو گول ميزنم! يه چيزي رو گم كردم كه سخت دنبالشم!نمي دونم چيه.فقظ نبودنش رو خيلي خوب حس مي كنم كه اصلا خوب نيست.اميدوارم واسه هيچكس پيش نياد.فقظ تنها چيزي كه يه كم بهم اميد ميده اينه كه دوستاي خوبي دارم كه اگه برام دعا كنن حتما به نتيجه ميرسم.اينو جدي مي گم اصلا شعار نيست! دوستام اونقدر خوبن كه امكان نداره دعاشون مستجاب نشه. خيلي دلم مي خواد ته دلم به يه چيزي اعتقاد داشته باشم كه دلمو قرص كنه كه بتونم راحت روش حساب كنم و از دستش ندم.حالا اين اعتقاد حتما نبايد اونجوري كه خيلي ها فكر مي كنن مذهبي باشه.حتي ميتونه بر عكس باشه! ولي فكر مي كنم دستم به هيچ جا بند نيست. اگه تو اين چند روز كم مي نويسم شايد در ظاهر بشه گفت امتحان دارم ولي درواقع مال امتحان نيست؛چون با اين اوضاع درس خوندنم سخته! شايد هر كي جاي من بود الان داشت درس مي خوند ولي نمي تونم ننويسم! فقط اميدوارم بتونم اون چيزي رو كه گم كردم (حالا هر چي هست)به همين زودي پيدا كنم. از همه دوستامم مي خوام بهم كمك كنن فقظ با دعا!واقعا احتياج دارم. يادتون نره!

به منم بگين چي شده!؟

روز دوشنبه وقتي پامو از در خونه گذاشتم بيرون يه احساس خاصي داشتم. يه احساسي مث بي خيالي. به نظرم هيچي سخت نمي اومد. هيچي ضايع نبود.نميدونم چرا ولي يه جورايي از چيزايي كه هميشه ميترسيدم ديگه نمي ترسيدم! و از اينكه قرار بود استاد سر كلاس درس بپرسه و من تقريبا هيچي بلد نبودم نه تنها نمي ترسيدم بلكه يه جورايي خوشم مي اومد. به خاطر هيچي ناراحت نميشدم!البته احساسم هم تا حالا بهم دروغ نگفته پس حتما يه چيزي بود. به نظرم مردم هم همينطور بودن به هر كي تو خيابون نگاه مي كردم يه حس رضايت ته چهرش بود (حالا رضايت از چي نمي دونم). واسه خودمم عجيب بود ولي منتظر يه اتفاق خوب بودم كه نمي دونستم چيه! هر چي هم سعي ميكردم اين حسو ناديده بگيرم نميشد. خب البته يه اتفاق خوب كه پيش نيومد ولي از در دانشگاه كه وارد شدم احساس كردم همه يه جورايي شديدا دارن تحويل ميگيرن! بازم تا حالا اينجوري شده بود ولي نه به اين شدت. كسايي كه به عمرم باهاشون حرف نزده بودم مي اومدن و اونقدر گرم مي گرفتن كه لحظه فكر كردم شايد مي شناختمشون. اين بر خورد اين قدر شديد شد كه نزديك ترين دوستم ديگه صداش در اومد! مدام ميپرسيد چي شده؟چه خبره؟ منم جوابي نداشتم بهش بدم. نمي دونستم چرا اينجوريه هر چي سر تا پامو نگاه مي كردم هيچ تغييري نمي ديدم. گفتم شايد فقط يه حسه ولي وقتي يكي دو تا از بچه هاي بقيه رشته ها كه نميش ناختمشون هم بهم سلام كردن ديگه نتونستم اسمشو احساس بذارم! ديگه كم كم داشتم به خودم شك ميكردم. دوستمم مدام سر تا پامو بررسي مي كرد تا مطمئن بشه هيچ تغييري نكردم. خيلي چيزا پيش اومد كه تا اخر روز ادامه داشت. اين دقيقا بر عكس بعضي روزا هست كه واسه همه پيش اومده!روزايي كه انگار كسي نمي بينت! حتي تو خيابونم كه راه ميري ميان محكم ميزنن بهت و بعدم ميگن ببخشيد نديدمتون! سه شنبه ديگه پاون حس رو نداشتم ولي هنوز بعضيا يه جوري بودن (و شايد من...) وقتي هم رسيدم خونه چند تا از دوستام (حتي يكيشون كه 7 سال پيش با هم بوديم) زنگ زدن گفتن كه ميخوان حتما منو ببينن!منم به همشون قول دادم كه برم. خب حالا هر كي ميدونه چه خبره حتما به منم بگه و دختري را از سر در گمي نجات دهد!(ثواب داره ها)

كي يه خبر خوب داره؟؟!

زندگي همين جوري يكنواخت داره پيش ميره.در حسرت يه خبر خوب! هيچ چيز خاصي نيست واسه دلخوشي. جديدا با هر كي حرف ميزنم ميخواد از كشور خارج بشه(يا به قول خودمون فرار كنه). همه ميگن نمي تونن ادامه بدن. با اين حساب از كسايي كه باشون حرف ميزنم تقريبا 4-5 نفر بيشتر نمي مونن. فكر كنم بايديه فكري به حال خودم بكنم يه دفه نگاه ميكنم ميبينم هيشكي نيست!! واقعا شنيدن يه خبر خوب تو اين روزا غنيمته كه خب هيشكي هم نداره . با هر كي حرف بزني اين قدر خودش بدبختي داره كه تازه تو بايد دلداريش بدي. فكر نميكنين خيلي تو روزمرگي غرق شديم؟دقت كردين خيلي وقته از ته دل واسه يه چيزه مشترك نخنديديم؟ جدا ميخوايم چي كار كنيم؟تا كجا بايد اين جوري پيش بريم؟ واقعا بعضي از اينايي كه رفتن يا مي خوان برن حيفن! شايد هر كشوري ارزوي داشتنشونو داشته باشه اونوقت ما به همين راحتي داريم از دستشون ميديم!و البته زيادم برامون مهم نيست.فقط هر از چند گاهي هر كي ميشنوه يه سري تكون ميده يا ابراز تاسف ميكنه. دو دقيقه بدشم هيچي به هيچي. خب البته نميشه اينو تقصير كسي گذاشت ما هم به تنهايي نميتونيم كاري كنيم ولي شايد ديگه بايد دست به كار شد. نه واسه كسي ديگه فقط براي خودمون. نبايد فقط ادعا كرد كه ناراحتيم. نمي دونم امروز چم شده بود ولي يه لحظه پيش خودم فكر كردم واقعا شايد حقمون باشه اين بلا ها به سرمون بياد. خيلي سخت نيست بخواي به اين نتيجه برسي.ساده ترين راهش اينه كه چند دقيقه تو يه خيابون شلوغ راه بري همين كافيه تا تو هم به همين نتيجه برسي!! البته الان يه كم متعادل تر شدم. ميدونم مطلبم امروز حال گيري بود ولي مطمئنم حرف خيلي از ماها همينه. نميدونم بلاخره چي ميشه ولي اميدوارم ميخواد بشه خوب باشه!!! از همه كسايي كه برام نظر ميذارن صميمانه تشكر ميكنم. يا حق.

تولد و اشفتگي و بارون!

هنوز دقيقا نميدونم از كجا بايد شروع كنم.يه كم غريبم اولش سخته ولي بعد فكر كنم راه بيفتم.اميدوارم يه چيزي بشه حداقل به درد بخوره.فارسي نوشتن هم سخته دارم خودمو ميكشم عادت كنم.الان با سرعت 4 كلمه در دقيقه دارم مي نويسم. من تصادفا روز تولد حضرت مسيح شروع كردم به نوشتن وبلاگ ميشه اينو به فال نيك گرفت! فعلا كه همه چيز تقريبا به هم ريختست.بايد يه كم به كارام سر و سامون بدم بلكه تحولي شد خودمم از اين گيجي در امدم.درساي دانشگاه و كاراي شخصي و درساي اموزشگاه همه ريخته به هم منم به هيچكدوم نميرسم كه هيشكي ناراحت نشه!امتحاناي ميان ترم هم كه شروع شده به سلامتي 2 تاشونو داديم يكي از يكي بدتر.فردا استاد گرامي ميخواد درس بپرسه و ظبق معمول من نخوندم. خدا به خير كنه اخره ترم رو(امين). فعلا از زير كارا دارم در ميرم ببينم چي ميشه! جا داره از راهنمايي هاي اقاي نيما اكبر پور هم تشكر كنم. راستي بارون قشنگي مياد قدم زدن زيرشو از دست ندين!

سلام

سلام بلاخره منم شروع كردم.خيلي وقت بود ميخواستم ولي تا حالا نشده بود. خيلي حرفا واسه گفتن دارم كه كم كم ميگم.يه جورايي به عنوان شاكي اومدم. برا شكايت خيلي چيزا هست ولي من نميخوام فقط غر بزنم سعي ميكنم راه حل هم بدم و البته از بقيه هم كمك مي خوام. اميدوارم بشه يه كاري واسه خودمون كنيم. خب اين از اولش كاش خوب پيش بره!