نامردی بود!

هیشکی کمک نکرد تا بلاخره......

 

------------------------

کممممممممممممک!!!

قانون مورفی

این قوانین مورفی نمی خوان دست از سر من بر دارن؟

این قدر برای  خودم و بقیه دلیل اوردم که نمی تونم بیام!

حالا که همه قبول کردن دارم خودمو آماده می کنم که برم!

به همین سادگی.

یه سوال فلسفی درست در شب یه امتحانه.....!

خیلی خوبه ها!

واقعا خیلی خوبه که آدم شب امتحان اونم امتحان عملی که هیچ زحمتی رسما براش نکشیده و طبق معمول همه چیز رو گذاشته واسه دقیقه نود ،به تنها چیزی که می تونه فکر کنه این حرف نیچه باشه که گفته:(خدا مرده است) و بیشتر از اون به جواب اوشو که گفته دو احتمال وجود دارد یا خدا دست به خود کشی زده یا اینکه کسی او را به قتل رسانده است.

آخرشم نتیجه اینه که کار کار مبلغانه ولی اونا هم فقط میتونن خدایی رو که خودشون خلق کردن به قتل برسونن!!

خب ولی خدای همه ی ما فقط مال خودمونه اگه فقط خودمون هم بکشیمش دیگه همه چیز تمومه حتی اگه واسه بقیه هیچ اتفاقی نیفته!!!!!

 

ووووووووووووااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

چرا این موضوع دست از سر من بر نمی داره؟؟

حالا گیریم که بر داره!!

می خوام چی کار کنم وقتی یکی از دستام به خاطر بد نشستن پشت پیانو رسما تکون نمی خوره اون یکی هم سوخته!، امتحانم هم عملیه؟

پس! وب لاگ مینویسسسسسسسسسم!!!

من کجام؟ اینجا کجاست؟؟!

انگار هنوز هستم!

چرا دوباره شروع کردم؟ نمی خواستم که! تو ترک بودم ولی حالا فهمیدم من یه جور نیاز به نوشتن دارم!

یا یه جنون شبانه باعث شد، یه دفه! نصف کارای عمرمو همین جور یه دفه تصمیم گرفتم! از اونجایی هیچ کاریم آدم وار از آب در نمیاد پس نمی صرفه زیاد فکر کنم!

اینقدر تو این مدت عوض شدم که خودم برای خودم از همه ناشناخته ترم!

یه مدت طولانی خودمو قرنطینه کردم! دیدم آدم بشو نیستم. بر گشتم سر جای خودم فقط به این نتیجه رسیدم که از اون کوفتی که فکرشو می کردم کوفت ترم!