روی تابلوی تو اتاقش نوشته:

به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا.....

 

می گم به جای این بنویس : به سراغ من اگر می آیی تا می تونی عربده بکش!

مات و مبهوت نگام می کنه

 

می گم به سراغ من اصلا نیا

دلتنگی های یک دیوانه

 می گه دنیا خیلی بزرگه!

می گم دنیای آدما باید خیلی کوچیک و حقیر باشه که همش به اندازه ی یه وجب از این ۵ متر جا هم  نشه....

 

                                      روزگار غریبی ست...         

                                    

آرامش قبل از طوفان

 

حادثه چیز دیگری بود و زخم جایی دیگر

دستان فقط به کمک آمدند شاید مرحمی باشند.

مرحمی بر زخم همیشگی ام که هر گاه سر از جایی بیرون می آورد. و این حس انزوا راهی نمی گذارد برای ورود کسی به این حریم

یکی منو گریه بندازه لطفا

شدیدا احساس نیاز می کنم به یه گریه ی اساسی که حالا حالا تموم نشه

یکی منو گریه بندازه لطفا

اجرا می کنم پس هستم

بنده مقادیر متنابهی استرس دارم که تا چند وقت دیگه به طور واضح معلوم خواهد شد که بدون دلیل نبوده

استاد گرامی آخر کلاس در حالی که به شدت احساس آرامش می کنه!! فرمایش می فرماید  فکر کنم این آخرین جلسه باشه واسه اینکه شما هفته ی دیگه اجرا دارین!!!! و ما در حالی که در کف فرو رفتیم به این فکر می کنیم که چرا خودمون خبر نداشتیم ؟...

در همین لحظه ایضا اضافه می کنه که : من تمام دوستانم رو که همگی مدرک فوق لیسانس موسیقی دارن  دعوت کردم و می خوام آبرو داری کنید

من به خودم و همکلاسی هام و همه ی ابنای بشر در این لحظه تبریک می گم و از دوستانی که آن افتضاح را مشاهده خواهند کرد عمیقا در خواست می کنم کنترل خودشان را حفظ کرده و روده بر نشوند!

باشد که مورد قبول واقع گردد....