من شنیدم با پیانو، گاه تنبک می زنی
سمفونی از بتهوون هم بیش و اندک میزنی
بس که خواندی درس موسیقی و کردی مشق نت
با چکش تار و دهل با نان سنگک می زنی!!!!!
من شنیدم با پیانو، گاه تنبک می زنی
سمفونی از بتهوون هم بیش و اندک میزنی
بس که خواندی درس موسیقی و کردی مشق نت
با چکش تار و دهل با نان سنگک می زنی!!!!!
بعد بیدار شدم تا ۷ خونه بودم .
بعدش رفتم یه چیزی رو دادم تایپ باز برگشتم خونه.
سه روزه دارم از گلو درد و تب میمیرم بعد خودم هم تشدیدش می کنم . اصولا و اساسا آدم که مرض و کرم و اینا داشته باشه می شه مث من!
این امتحانای ... پایان ترم هم باز داره شروع می شه و باز ترجیح می دم نخونم.
اتاق لعنتی من از 60 جهت به کوچه، انواع و اقسام در و پنجره و روزنه و سوراخ و حفره و اینا داره
ملت همیشه در صحنه هم به جای اینکه برن در صحنه حضور به هم برسانند!!! ریختن زیر پنجره اتاق من و تمام مسائل اساسی مملکت رو دارن حل می کنن.
یکی شون بچه اش گم شده همین جوری که صداش می زنه همزمان به 29 نفر سلام می کنه. با 40 نفر ادامه ی بحثشو می ده و با دو سه تا بچه ی دیگه دعوا می کنه. ظاهرا بچه ی خودشو یادش رفته!
اون یکی یه بچه ی دیگه رو یعنی آورده ببره بیرون این قدر با این همسایه ها حرف می زنه که هوا تاریک
می شه. تصمیم می گیره برگرده خونه. باید رئیس جمهور که اومد پیشنهاد می دادم یه مهد کودک زیر پنجره ی اتاق من بسازه (البته پسرونه دخترونه جدا)
این وسط یه پسر 12- 13 ساله رو سر دو نفر دیگه داره میاد!!
پاش شکسته دوستاش بغلش کردن.
منم که دارم خفه می شم یعنی اومدم یه کم هوا بخورم خیر سرم!
همه ی اینا + هفت هشت نفر دیگه که هر کدوم در حال انجام یه عملیات ژانگولرن دارن بلند بلند جیغ و داد می کنن.
خب منم ضبطو تا ته زیاد می کنم جوری که خودم هم دارم کر می شم ولی می ارزه بذار صدا به صدا نرسه( ایضا قضیه کرم صادقه!)
می رم تلوزیونو روشن می کنم: داره یه کلیپ عربی پخش می کنه :یه خانم و آقایی در رومانتیک ترین حالت ممکن وایسادن! یه موزیک رومانتیک تر هم پخش می شه. آقا داره به یک فروند "خر" غذا می ده و خانم از کنار سرش قلبه که می زنه بیرون. من نمی دونم چه ربطی داره؟ کجای این صحنه رومانتیکه؟ حالا اگه شتر بود می شد ربطش داد!!!!
در همین لحظه یکی از تاریخی ترین
های قرن می رسه!Sms
Dvd دوست گرامی میگه فیلم....رو برام از رو هارد بریز رو
خام ندارمDvd می گم
می گه : آره اگه امکان داره!!!!
یکی ترجمه کنه. چی امکان داره؟ کجا امکان داره؟چی کار باید کنم؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟
مقادیر متنابهی مهمان بدون اطلاع قبلی شبیخون می زنن من از اتاق بیرون نمی رم و به همه سفارش می کنم که اگه کسی سراغمو گرفت (اگه) بگین مرده و خودمو می کشم صدای سرفه ام در نیاد!
خداوندا ملتی داریم بس زیبا و همچنان داریم زندگی می کنیم با خوشحالی هر چه تمام تر و اجالتا از رو نخواهیم رفت....
در اینجا شاعر میگه:
اگر بر لب
رخت لبخند
چشم لب
به گاو باز زیبا بدوزی
رشکم را
از نگاه گاو
انبان مرگ
به جایگاه می پاشم.
به جان خودم شاعر می گه.
نه......من نمی تونم
اولش لازم نمی دیدم توضیح بدم واسه اینکه من این چیزا رو واسه کسی نمی نویسم مهم نیست
کسی چی فکر کنه ولی خب....
مطلب 4 پست پایین تر (یه کار بزرگ احمقانه) وپست بعدیش عکی العمل های زیادی برام داشت! دوستام همه سعی در نصیحت داشتن و یه جوری باهام صحبت می کردن که انگار ازدست رفتم یا عقلمو از دست دادم یا دارم چرت می گم!
خیلی ها فکر کردن منظورم خود کشیه! در صورتی که نوشتم :" هر بلایی هم می خواد به سرم بیاد مهم نیست"
برا خود کشی کسی این حرفو نمی زنه چون اصولا بعدش دیگه بلایی سر کسی نمیاد.
تو مطلب بعدی هم گفته شده بود (البته تا اطلاع ثانوی!) که جربزه ی خود کشی رو ندارم و این کار رو نمی کنم و به مرگ تدریجی بسنده می کنم.همین کاری که الان دارم انجام می دم همین.
هیچ کدوم از اینا معنی اینکه می خوام خودمو تو یه لحظه بکشم نمی ده!
نمی دونم چرا تا دم از یه اتفاق یا یه کار می زنم همه ذهنشون میره طرف این مساله!(از کجا می دونین می خوام چی کار کنم؟) هر چی تو ذهن خودشونه رو رو می کنن فکر می کنن همه به اون فکر می کنن و سریع جبهه میگیرن حتی زحمت فکر کردن هم نمی کشن این دیگه به من مربوط نمی شه.(چه باید گفت واقعا؟!)
فکر نمی کردم فهم این پست ها این قدر سخت باشه که احتیاج به توضیح داشته باشه.
(امیدوارم دیگه به این کار مسخره احتیاج نباشه چون از توضیح دادن متنفرم)
کی شریک من میشه واسه انجامش؟
فقط باید از این مسخره بازیا دل بکنی یه ذره هم دل و جرات ..... یه جای مناسب و یه آدم مناسب.
همه ی خوبیش به عواقبشه
وااااااااااااای خیلی خوبه! خیلی می تونه آدمو سبک کنه یه انتقام حسابی از همه چیز
پیشنهاد بهتر هم قابل قبوله هر چند هیچ کدوم اینقدر هیجان نداره
آدمش پیدا بشه بهش می گم چیه......
دنیا سراپا مسخره و دلقک بازی است که ما چون زندانیان در آن جای گرفته ایم
و صحنه های جور واجور پر زرق و برق ، شادی های بی اساس ،عواطف باطل
بمنظور فریب دادن ما بر پا شده و ما را دلخوش می سازد تا از سر نوشت رقت بار خود بی خبر بمانیم.
سرنوشت ما انسانها چه بخواهیم و چه در برابر آن عناد ورزیم چیزی جز مرگ و فنا نخواهد بود.
به آنچه دلبسته ایم تا ابد دلبسته نخواهیم بود و کسانیکه به ما دلبسته اند تا ابد دلبسته نخواهند بود.
راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزهگیست. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا.
بيهوشی؟ نه. مرگ در اوج رخوت و بی خبری! چه رؤيايی از اين بهتر برای آدمی بزدل که هزار سال است مرگ شانه به شانهی اوست؟
دیگه تردید ندارم که وقتش رسیده باید انجامش بدم به هر قیمتی فقط نمی دونم دقیقا کی.....
خیلی دیر نباید باشه
انجامش می دم هر بلایی هم می خواد به سرم بیاد مهم نیست
دیگه هیچی مهم نیست.
همه چیز تموم شد...